کوچه‌درختی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
     تآتر
    سينما
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        رمان ايراني
        رمان خارجي
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        شعر ايران
        شعر جهان
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        دفتر تآتر
        دفتر داستان
        دفتر شعر
        دفتر انديشه
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        نمايشنامه
        داستان
        شعر
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        نمايشنامه
        داستان
 
 
کوچه‌درختی
140,000 ریال
تعداد:       

نوشته‌ي حميد امجد
رمان
قطع رقعی

یادداشتی از لیلی گلستان در روزنامه‌ی اعتماد، دوشنبه دهم اردیبهشت 1397

 

درباره‌ی رمان «کوچه درختی»

 

کتاب را که دست گرفتم، دیگر نتوانستم رهایش کنم.

خواندم و خواندم تا تمام شد.

اهل آه و دریغ برای زمانِ گذشته و اهل حس‌های نوستالژیک نیستم، هرچند می‌توانم حدس بزنم که خیلی‌ها از این کتاب برداشتی نوستالژیک داشته‌اند. اما برای من این چنین نبود.

این کتاب یادآوری‌های یک دوره‌ی سپری‌شده از آدمی  پر حس و پر شور است. آدمی که لحظه‌ها را دیده و چه خوب هم دیده. شخصیت‌های قصه‌اش را هم خوب می‌شناسد و حالا دارد برای ما از این لحظه‌ها و از این شخصیت‌ها می‌گوید. نویسنده آن‌قدر فضا را خوب درآورده که انگار در آن‌جا هستی. داری با او می‌بینی. داری با او حس می‌کنی. داری با او متأثر می‌شوی. و دلت همراه دل او به تپش می‌افتد.

زبان کتاب زبان یادآوری به خویش است. راوی دارد برای خودش می‌گوید. با خودش دارد حرف می‌زند. و همین زبان، باعث می‌شود که تو به قصه نزدیک و نزدیک‌تر شوی و صحنه‌ها به تو بچسبند. صحنه‌ها و فضاها جزئی از وجودت می‌شوند و با آن‌ها می‌روی و می‌روی و نمی‌توانی رهایشان کنی.

جمله‌های طولانی و بی‌نقطه و پر از ویرگول و مکث. بی‌نقطه. پس باید یکسره با آن بروی. با جمله بروی و بروی. یک نفس بروی. تا به نقطه برسی. و بعد آهی و نفسی که عجب!:

«... یک بار حتا چیزی نمانده بچه‌ها در گوشه‌ی بام کُپّه‌ی دنباله‌های کاغذیِ مچاله‌شده‌ی بادبادکی را ببینند که قبلاً تنهایی درست کرده بودی و برتک‌تک‌شان اسمِ نانا را نوشته بودی تا وقتی او در حیاط باشد پرواز بدهی و نخ را جوری رها کنی که بادبادک با هزار بار تکرارِ اسمش بر دنباله‌ها در آن حیاط فرود بیاید، و بعدش از ترسِ این‌که  نقشه‌ات درست درنیاید و بادبادک با تکرارِ هزارباره‌ی رازت دستِ دیگران بیُفتد، یا بدتر از آن، نقشه‌ات درست دربیاید و او بفهمد کارِ توست و آن‌وقت از زورِ خجالت و دستپاچگی ندانی بعدش چکار باید بکنی، همه‌ی آن دنباله‌های افشاگر را کنده بودی با این فکر که به جایش اسمِ او را فقط یک بار آن هم جای ناپیدایی داخلِ حلقه‌ی یکی از دنباله‌ها ــ مثلِ داخلِ حلقه‌ای بسته به پای کبوترِ نامه‌بر، آن‌جور که توی فیلمی دیده بودی ــ بنویسی و به آسمان بفرستی تا رازت راز بماند، ولی یادت رفته بود تلّ مچاله‌ها را از گوشه‌ی بام برداری و دور بریزی.»

حافظه‌ی نویسنده و یا حتی تخیلش در مورد دوران کودکی و خاطره‌اش از آدم‌های  دوروبَر و تعریف از حرکات و گفتار و کردار آن‌ها با ذکر جزئیات بسیار ریز، دقیق و شفاف و زلال است. هرکس همان را می‌کند که باید می‌کرد و همان را می‌گوید که باید می‌گفت، و این از شناخت شخصیت‌هایش می‌آید که نکته‌ی بسیار مهمی است در قصه‌نویسی.

خیال و واقعیت در دل داستان درهم آمیخته می‌شوند. ممزوج می‌شوند. یک‌شکل می‌شوند. سخت است که بفهمی کدام خیال است و کدام واقعیت. کدام آرزوی این آدم است و کدام آرزویی است که به واقعیت رسیده. تو می‌خوانی و این درهم‌آمیختگی آن‌قدر استادانه کار شده که  یک وقت متوجه می‌شوی اصلاً برایت مهم نیست که کدام، کدام است. داری از این خوانش لذت می‌بری، و همین تو را بس. مهم این است که قصه تو را برانگیخته. مهم این است که قلبت دارد تندتر می‌تپد. مهم این است که حسابی بر تو اثر گذاشته. «هنر باید تاثیر بگذارد».  وگرنه بی‌خیال.

صحنه‌ها را تا مدت‌ها به یاد داری، حس‌ها تا زیر پوستت رفته‌اند. تو هم عاشق «نانا»ی قصه شده‌ای. تو هم نگاهت در پی او رفته. اصلاً خودت شده‌ای نانا.

و بعد راوی پس از سالیان سال، می‌رود به همان خانه. خانه‌ای که روزها و ساعت‌ها حیاطش را از بالای بام می‌دیده و دختر مورد علاقه‌اش را تماشا می‌کرده.

 می‌رود به انباری زیرزمین:

«... قفلِ درِ زیرزمین شکسته است. هل می‌دهی و باز می‌شود. به دیوار کناری دست می‌کشی، کلیدی پیدا می‌کنی و می‌زنی ولی چراغی روشن نمی‌شود. حدس می‌زدی برقِ خانه قطع باشد. می‌روی توی تاریکی. هوای سنگین داخل و بوی ترشیدگی همراهِ تارعنکبوت‌ها به سر و صورتت می‌چسبد...»

خوابی یا بیدار؟ داری تخیل می‌کنی یا در واقعیتی؟

 نمی‌دانی... نمی‌دانم.

«... یکی بیدارم کند! چرا بیدار نمی‌شوی؟ یکی بیدارم کند!»

 

 

یادداشتی از شیما بهره‌مند در روزنامه‌ی شرق، دوشنبه دهم اردیبهشت 1397

 

در حاشیه تواریخ

 

 

خیالِ کوچه درختی
رمانِ‌ «کوچه درختی» نوشته حمید امجد، از دیگر آثاری است که در آستانه نمایشگاه کتاب از سوی نشر نیلا درآمده. امجد شاید در میان مخاطبان بیشتر به‌عنوان اهلِ تئاتر و نیز سینما شناخته‌شده است و کمتر وجهه ادبی داشته، گرچه او پیش از این، مجموعه‌داستانِ «عکس‌های دسته‌جمعی» را منتشر کرد که دست‌کم داستانِ آخر آن،‌ «مردی که زنش را گم کرد»، از تک‌داستان‌های ماندگار ادبیات داستانی یک دهه اخیر ما خواهد بود. به‌اعتبار همین دوری از محافل و گفتار ادبی حاکم، داستان‌های حمید امجد حاملِ سویه‌ای متفاوت و دست‌برقضا خلاف جریان ادبیات اخیرند. او همین یکی دو سال پیش، در دورانی شش داستان کوتاهِ  «عکس‌های دسته‌جمعی» را به چاپ رساند که بازارِ داستان کوتاه در ایران رو به افول گذاشت و نهادهای مستقر ادبی حُکم به نوشتن رمان‌های طویل و دراز دادند. ظهور نابهنگام مجموعه‌داستانی از تبار سنت ادبی که با وسواس و دقت در زبان و نیز در قصه و روایت می‌نوشت، از این منظر نیز قابل تأمل است. در رمان اخیر او نیز در وهله نخست، زبانِ شسته‌رفته بی‌پیرایه و فارسی درست به‌چشم می‌آید، آن‌چه در غالب آثار ادبیات داستانی اخیر به باد فراموشی سپرده شده است. رمان او نیز مانند داستان‌های کوتاهش با خاطره و قدیم و نوستالژی نشان‌دار می‌شود اما میراث گذشته در رمانِ امجد به‌شکل چیزی فراتر از نوستالژی صرف بدل می‌شود. «می‌گوید: کوچه درختی بودین دیگه؟ درختی نمونده توش، حالا فقط اسمش درختیه. تقریبا همه‌شو کوبیده‌ن و چند طبقه ساخته‌ن. فقط یکی دو قواره مونده، یکیش خونه‌ی روبه‌رویی‌تون. اونَم پای قراردادیم. وارثش تازگی اومده از خارج، تا بُنچاق حاضر شه رفته‌ن شهرستان... زیرِ دانه‌های باران که در زردی نورِ چراغِ کوچه به‌چشم می‌آیند،‌ ایستاده‌ای جلوی تنها خانه‌ای که هنوز شکلِ قدیم است. پشتِ سرت، جای خانه‌ی خودتان، چهارطبقه‌ای قناس بالا رفته با نمای سنگ سفید باریک افقی، و دورتادورش چهارپنج طبقه‌هایی که از روی سنگ‌شان می‌شود فهمید کدامش چهارپنج سال زودتر یا دیرتر ساخته شده. درِ حیاط زنگ زده ولی قفلش هنوز محکم است. صدایی نیست جز شرشر ناودانی از جایی ناپیدا...»