پیتزا جهان
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
     تآتر
    سينما
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        رمان ايراني
        رمان خارجي
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        شعر ايران
        شعر جهان
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        دفتر تآتر
        دفتر داستان
        دفتر شعر
        دفتر انديشه
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        نمايشنامه
        داستان
        شعر
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
        نمايشنامه
        داستان
 
 
پیتزا جهان
60,000 ریال
تعداد:       

نوشته‌ي شهروز فرمانبرداری
نمايشنامه
قطع جیبی

نمایشنامه‌ی ایرانی
این اولین نمایشنامه‌ی شهروز فرمانبرداری نویسنده‌ی جوان و برنده‌ی جایزه‌ی جشنواره‌ی تئاترشهر به خاطر همین اثر، شرح حادثه‌ای غریب در میان روزمرگی آدم‌هاست با زبانی شیرین و باورپذیر و شخصیت‌های رنگین، که جهان نمایش را خواندنی و درخور اجرا ساخته‌اند.
بازیگران: چهار مرد و دو زن.
64 صفحه
قطعِ جیبی


یادداشتی از روزنامه‌ی شرق، چهارشنبه ۹ دی ۱۳۹۴

 

صورت‌های سنگی

«کیا: می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌دونم می‌پرسی بعد از این‌همه سال چرا الان. اگه اتفاقِ امروز نبود شاید الانم این کارو نمی‌کردم... نمی‌خوام بگم تقصیرِ کی بود. فقط می‌دونم امشب می‌خوام بات حرف بزنم. [مکث. صورتش از درد درهم می‌رود. دستش را روی دهانش می‌گذارد. از داخل کیسه‌ای قرصی درمی‌آورد و می‌خورد.] مثلا مسکّنه، ولی هرچی می‌خورم انگار نه انگار. وقتی پیک‌موتوری باشی مُشت که چیزی نیست، با ماشینم از روت رد می‌شن. هرچی تو لای پَرِ قو بزرگم کردی، تو رستوران تلافیش دراومده». نمایشنامه «پیتزا جهان» این‌طور آغاز می‌شود. با حرف‌های کیا، که انگار مخاطبی ندارد. در صحنه یکم، کیا روی یک صندلی نشسته. قابِ‌عکسی روی پایش است که در شروع دیده نمی‌شود. اطراف دهان کیا زخمی است. آثار خواب‌آلودگی در چهره‌اش دیده نمی‌شود. در ادامه کیا با قاب روی پا حرف می‌زند، از زخمی می‌گوید که منشأ آن دقیقا معلوم نیست. از بچگی شروع می‌کند. «من که سیزده چهارده‌سالم بیش‌تر نبود ولی می‌فهمیدم بابا چه عذابی می‌کشه. [مکث] شایدم حقش بود... شاید خیلی بیش‌تر از اینا حقش بود... شاید وقتی گفت طلاقت نمی‌ده باید می‌بستیش به تخت انقدر میزدیش تا قسم بخوره دست از سرت برمی‌داره... ولی تو روش خودتو انتخاب کردی. بدترین شکنجه برای من و بابا». مادر کیا گویا «سکوت» را انتخاب می‌کند. و این برای کیا و پدرش که به وراجی برای مادر و شنیدن حرف‌های او عادت کرده‌اند، سخت است. و سخت‌تر برای کیا، که تنها نوجوانی بوده است و چون پدر او را با خود سرِ کار می‌برد، ناگزیر طرفِ او را می‌گرفت. «...آره من عصبانی بودم از دست تو. برای اینکه نمی‌فهمیدم چرا تو دیگه با ما حرف نمی‌زنی... من و بابا هر دو از دستت عصبانی بودیم. شکنجه‌م حدی داشت». اما همین درددل‌های ساده در ادامه، رازی را فاش می‌کند و بعد در طول نمایشنامه رازها و ناگفته‌های دیگر پیش کشیده می‌شود. «اتفاق اون روز... من کلافه شده بودم. چون هرچی پرسیدم جوابمو ندادی. ولی اصلا فکر نمی‌کردم تو پَرت شی پایین. هنوزم نمی‌فهمم تو چه‌جوری از روی نرده‌های به اون بلندی با هُل یه بچه‌ی چهارده‌ساله افتادی پایین... من فقط می‌خواستم بهت بفهمونم که چه‌قدر از کارت عصبانی‌ام... تو ما رو دیوونه کرده بودی. من شبا کابوس می‌دیدم... تو با صورت مثل سنگ فقط نگاهم می‌کردی». کیا، در میان جمع، تنهاست. او در پیتزا جهان کار می‌کند، در میان دیگران: سیامک، بابک، خانم طلایی، شیلا، پدرام... اما تمام حرف‌ها و ناگفته‌هایش در خلوت و با مادرش، با یک قاب عکس است. به‌خصوص حرف‌هایش درباره تجربه‌ای خاص و عجیب از دیدار با زنی که حرف نمی‌زند، درست مثل مادرش. صحنه آخر نمایشنامه نیز در خلوت کیا تمام می‌شود، با روایت یکی از این ناگفته‌ها: ماجرای غریب دیدار با زنی مثل سنگ، مثل مادرش. «امروز یه خانومی رو سوار کردم. حرف نمی‌زد. درست مثل تو. دست خودم نبود، یاد تو افتادم. یاد صورت تو وقتی مثل سنگ نگام می‌کردی. به‌ش گفتم تا حرف نزنی پیاده‌ت نمی‌کنم. ولی وقتی چاقوشو گذاشت رو گردنم فهمیدم پیاده‌نکردنش فکر خوبی نبوده، ‌فقط می‌خواستم حرف بزنه...» و بعد راز دیگری افشا می‌شود. «...همین... حالا دیگه نوبت توئه که حرف بزنی. پس من ساکت می‌شم. نور به‌تدریج می‌رود» و نمایشنامه تمام می‌شود.

 

http://www.sharghdaily.ir/News/82114

پیتزا جهان